صندوق اسرار دل من
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
خدا کیفیت رو فدای کمیت نکن. کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن ********** کاش به جای حجاب، حیا اجباری بود شرف اجباری بود، راستی و درستی اجباری بود کاش داشتن معرفت و وجدان اجباری بود
عاقبت باید رفت تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغِ قدیمی خاطره ها خاموش شود خودم شعرهای شبانه اشک را فراموش نکردم خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای خودم خواستم که مثل زنبوری زرد بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند و عسلهایم صبحانه کسانی باشند که هرگز ندیدمشان تنها آرزوی ساده ام این بود که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قرائت بارانها زیر لب بگویی �یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش� همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود هنوز هم جای قدمهای تو بر چشم تمام ترانه هاست هنوز هم همنشین نام و امضای منی دیگر تنها دلخوشی ام همین هوای سرودن است همین شکفتن شعله همین تبلور بغض به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد می شوم
بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !
با دلت ، دل حکم کن !
حکمِ دل :
هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ...
دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ...
پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .
این دلِ من !
رو بکن حالا دلت را !
دل نداری ؟!
بُر بزن اندیشه ات را ...
حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم

بازمیگرداندم...
برای اینکه نگذارم بیایند...
و نه از اعجاز چشم هاى آشنا ...
از دلتنگى هايم كه بگذريم ،
تنهايى تنها اتفاق اين روزهاى من است.!!!
هیچ فکر کردید که چه می شد اگر ...
خدا فردا دیگر ما را هدایت نمی کرد ، چون امروز اطاعتش نکردیم ؟
امروز خدا با ما همراه نبود ؛ چون امروز نمی توانیم درکش بکنیم .
دیگر هرگز شکوفا شدن گلی را نمی دیدیم ؛ چون وقتی خدا باران فرستاد بود ، گله کردیم ؟
خدا عشق و محبتش را از ما دریغ می کرد ؛ چون ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم ؟
خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت ؛ چون امروز فرصت نکردیم که آن را بخوانیم ؟
خدا درخانه اش را می بست ؛ چون ما درقلبهای خود را بسته ایم ؟
امروز خدا به حرفهایمان گوش نمی داد ؛ چون دیروز به دستورش خوب عمل نکردیم ؟
خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت ؛ چون فراموشش کرده ایم ؟
بیاییم خود را به خدا نزدیکتر کنیم و بذر خدا شناسی را در قلبهای خود بکاریم 
شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام
و جمله اي را بيان كرده ام
اما...
اين تنها يك جمله نيست ! 
دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !
همين جمله كوتاه !
آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا !
دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست
بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم پراشک ميگردد !
دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست
و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .
و كمی عقل
برای پرهیز از
همین كافی است
*************
میدونی بهترین دوست کیه؟
و
سومیشو تبدیل به خنده میکنه
*********

عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرفه به خون
كه خداحافظ تو . . .
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت شكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
دانم از داغ دلم بی خبری
و ندانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . . .

| Design By : Night Melody |
